به جهان می ماند این دلم

جا مانده است چیزی، جایی که هیچگاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد

به جهان می ماند این دلم

جا مانده است چیزی، جایی که هیچگاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد

میان خورشید های همیشه 

زیبایی تو لنگریست 

خورشیدی که از سپیده دم همه ستارگان بی نیازم می کند  

نگاهت شکست ستمگریست 

نگاهی که عریانی روح مرا از مهر جامه ای کرد

...

انک چشمانی که خمیر مایه مهر است 

و اینک مهر تو نبرد افزاری تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم......(شاملو)

 

پ.ن:انک چشمانی که خمیر مایه مهر است ،دیگر نگاهم نمیکند... 

صاحب ان چشمهای مهربان دیگر صدایم نمی کند...حتی در خواب...و من پیچک وار به دور خاطرات ان روزها می چرخم 

به دنبال چه می گردم...دستان زبر و سختی کشیده ای که لطافتش را به همه دنیا نمی دهم.............. 

خنده هایی که پر از درد بود در پایان زندگیش...شاید در پایان زندگیم! 

نوجوان بودم سرخوش و سر به هوا و نا سپاس.... 

خب نو جوان بودم!چه می دانستم فرشته من بی صدا در یکی از همین روز های نوجوانی خواهد رفت...  

شانزده سال فرصت کمی بود برای با تو بودن....................  

 

پ.ن:متن خودم بود............ببخشید اگه بده!

نظرات 3 + ارسال نظر
baby سه‌شنبه 7 دی 1389 ساعت 23:27 http://memoirs.blogsky.com

likeeeeeeeeeee it
هر چه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند....
شاد زی گلم

مرسیییییییییییییییییییییی

زارعی جمعه 10 دی 1389 ساعت 10:51 http://www.patyat.blogfa.com

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .
سلام

سلام مرسی که اومدی

مریم جمعه 10 دی 1389 ساعت 21:19

بابا لو بده این استعدادا رو
قشنگ بود عزیزم
هرگز مخور غم گذشته گذشته ها دیگه واقعنی گذشته
به اینده فکر کن و واسه اش نقشه های باحال بریز خانومی
شاد شاد شاد باش
(یه جوری نظر گذاشتم که انگار چند سال دیگه میبینمت!!!)

مرسییییییییییییییییییی...تو هم شاد باشی همیشه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد